تبليغاتX
دختر خاكي

دختر خاكي
خدایا من بدم و تو را بنده های خوب بسیار /اگر تو رهایم کنی مرا خدای دیگر کجاست؟
قالب وبلاگ
[ ] [ 4 بعد از ظهر ] [ کربلایی فاطمه ]

دیروز...دستم را گرفتی و ...بلندم کردی

امروز...نوبت من است.دستم را بگیر ...تو فقط نگاهم کن.آرامم کن.

 

[ ] [ 10 بعد از ظهر ] [ کربلایی فاطمه ]

اگر مهر تو نبود...اگر نگاهت نبود...صدایت نبود...گرمای تنت نبود...

خدا را نمی فهمیدم...نمی فهمیدم...

دوستت دارم ....به اندازه ی تمام قشنگی های دلت.

"مادرم روزت مبارک"

 

[ ] [ 12 بعد از ظهر ] [ کربلایی فاطمه ]
من آن گلبرگ مغرورم...

            كه مي ميرم ز بي آبي

                           ولي با غفلت و خواري

                                          پي شبنم نمي گردم.

[ ] [ 6 بعد از ظهر ] [ کربلایی فاطمه ]
انا لله و انا الیه راجعون
ای کاش جانمان را می ستاندند و اینچنین به قرآن هتک حرمت نمی شد.با حمایت پلیس آمریکا...کتاب آسمانی مسلمانان باز هم آتش زده شد.


چند عکاس و فیلمبردار در نیویورک دور یک آمریکایی حلقه زدند تا جنایت او را به تصویر بکشند.این شهروند آمریکایی، فندکی از جبیش بیرون آورد و در مقابل چشم مردم صفحات یک جلد قرآن را آتش زد.

جالب آن که پلیس در لحظات اول مداخله​ای نکرد اما بعد از آن که این فرد عمل شنیع خود را انجام داد فقط او را از محل دور کرد.

ده​ها تصویربردار و عکاس و شهروندان آمریکایی با دوربین​های موبایل خود، صحنه این جنایت را ثبت کردند…

خبرگزاری رویترز نیز با انتشار تصاویری از این اتفاق، عکس​هایی را منتشر کرد که در پشت سر این مرد پلاکاردی با عنوان ” Real American Dont Burn Quran ” قرار داشت تا شاید کمی از حساسیت ماجرا کم کند!

این در حالی است که در روزهای قبل کشیش جونز که قصد داشت در ۱۱سپتامبر قرآن را به آتش بکشد، از تصمیم خود عقب​نشینی کرده بود.

تصاویر دیگری نیز از قرآن​سوزی در آمریکا منتشر شده است از جمله، پاره کردن صفحات قرآن، بنزین ریختن و آتش زدن قرآن و انداختن قرآن در منقل.

السلام علیک یا صاحب الزمان.امام زمان ما چه مي كشد...

و ما...

وظيفه من و تو چيست؟


[ ] [ 7 بعد از ظهر ] [ کربلایی فاطمه ]
دل خورشید محک داشت؟ نداشت! یا به او آینه شک داشت؟ نداشت!

آسمانی که فلک می بخشید احتیاجی به فدک داشت؟ نداشت!

غیر دیوار و در و آوارش ، شانه ی وحی کمک داشت؟ نداشت!

مردم شهر به هم می گفتند در این خانه ترک داشت؟ نداشت!

شب شد و آینه ی ماه شکست! دست این مرد نمک داشت؟ نداشت!

تو بپرس از دل پرخون غمت! چهره ی یاس کتک داشت؟ نداشت! نداشت! نداشت...!

 

[ ] [ 1 بعد از ظهر ] [ کربلایی فاطمه ]
اگه دوست دارید با چشمای خودتون ببینید زندگی یه دانشجوی خوابگاهی...فقط از لحاظ خورد و خوراک چطوریه....برید به ادامه مطلب.


ادامه مطلب
[ ] [ 9 بعد از ظهر ] [ کربلایی فاطمه ]
بیایید...بیایید...

در این خاک

در این مزرعه ی پاک

به جز مهر...

به جز عشق...

دگر بذر نکاریم.

[ ] [ 10 بعد از ظهر ] [ کربلایی فاطمه ]

انشالله که در روز محشر...

 از روی مادرمون فاطمه ی زهرا (س) خجالت نکشیم.

شهادت عاشق ترین زن عالم... بر تمامی مسلمانان تسلیت باد.

[ ] [ 12 بعد از ظهر ] [ کربلایی فاطمه ]

بهار ...بهار...

خوش اومدی بهار...

بهار...بهار...

خدایا...به خاطر بهار ممنون.به خاطر شکوفه ها ممنون.به خاطر زیبایی و حس آن ممنون.

 

[ ] [ 11 بعد از ظهر ] [ کربلایی فاطمه ]
سلام دوستان دنیای نت...

مدتی کمتر میام نت...بابام بستری بود...خدایا شکرت.چی بگم.بازم دعا کنید.ظرفیتم تموم شد!این روزا خیلی چیزا دیدم.چقدر دنیا بده...چقدر بده...

خدایا ما که مال اینجا نیستیم...تبعید بسه...زمین جای بدیه...خدایا خودت که داری میبینی...آدما گناه دارند.حداقل توان تحمل بیشتری به ما بده...بهمون امید بده...خدایا...شکرت!

 

 

راستی دوستان یشایش معذرت می خوام.چون فرصت نمی کنم زیاد بیام نت.

به امید روزهای آبی...

[ ] [ 12 بعد از ظهر ] [ کربلایی فاطمه ]

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است.

و هر انسان

برای هر انسان برادری است.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند.

قفل

افسانه ای است

و قلب برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف زندگی است

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه ای است

تا کمترین سرود بوسه باشد.

روزی که تو بیایی

برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوتر هایمان دانه بریزیم...

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که دیگر نباشم.

 

                                                                     "احمد شاملو"

[ ] [ 8 بعد از ظهر ] [ کربلایی فاطمه ]

فکر کنید الان واقعا اینجا ایستاده اید و از این زاویه به صحن امام علی(ع)

 می نگرید.چی به آقا می گید؟

[ ] [ 7 بعد از ظهر ] [ کربلایی فاطمه ]

این گلا تقدیم به همه ی شما که به من حسابی لطف دارید.لحظات متفاوت برای همه ما هست اما چیزی که باعث میشه آدم نا امید نشه مهربونیه.دوستتون دارم اندازه لطافت خدا.

[ ] [ 9 بعد از ظهر ] [ کربلایی فاطمه ]

بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده ام

همچو نسیم ازین چمن پای برون کشیده ام

چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون

ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده ام

تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو

تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام

                                                                                                          " رهی معیری"

[ ] [ 9 بعد از ظهر ] [ کربلایی فاطمه ]
دیگه کربلایی فاطمه نیستم!

برام دعا کنین.از خدا کمک می خوام ولی انگار...اخه خدا جون...

نمی تون بیشتر براتون توضیح بدم ولی برام دعا کنین.حتما خدا صدای شما رو می شنوه.

قول می دم توی پستی بگم چی باعث شده این درخواست رو از شما داشته باشم.

وبلاگ من جزئی از زندگی منه...جزئی از منه...نمی خواستم از این دست پست ها بذارم اما...سختم شد...سخته...

شما برام دعا می کنین؟

شما دوستان من در دنیای واقعی پدرید..مادرید..دخترید یا پسر...شاعرید...عاشقید..بیمار یا سالمید...و...

اما در دنیای مجازی و در دنیای نت من فقط با روح شما در ارتباطم.و در روح ما انسان ها روح خدا هم هست.

وقتی از شما بخواهم که برایم دعا کنین تکه های بیشتری از روح خدا به یاد من است و ...

حتما خدا کمکم می کند.

 

[ ] [ 7 بعد از ظهر ] [ کربلایی فاطمه ]
یه مدته که از تمام مردا بدم میاد....(بجز باباها...!)

مردی نیست...همه نامردیه...

البته ما دخترا هم....

دنیای عجیبیه...گاهی وقتا پیش خودم می گم واقعا فرشته ها راست می گفتند:آخه چرا انسان را خلیفه روی زمین قرار دادای خدا جون؟اون خونریزی می کنه...گناه می کنه و زمین رو به فساد می کشه.

واقعا زمین چه صبری داره که مارو روی خودش تحمل می کنه و ....

آخه خداجون...چرا؟چی رو می دونی که نه ما و نه فرشته ها ازش سر در نمیارن؟راز خلقت ما آدما چیه؟

این سوال مدت زیادی منو درگیر کرده...؟اصلا هدف خدا از خلقت من چی بوده؟

[ ] [ 9 بعد از ظهر ] [ کربلایی فاطمه ]

دختربا                                                                                                      نازبه خداگفت:چطور زيبا مي آفريني ام و انتظار داري خود را براي همگان نكنم؟                                                                               

خدا گفت:زيباي من!تو را فقط براي خودم آفريدم-

دخترك،پشت چشمي نازك كرد و گفت:خدا كه بخل نمي ورزد،بگذار آزاد باشم

*خدا چادر را به دخترك هديه داد*

دخترك با بغض گفت:با اين؟اينطور كه محدودترم.اصلا مي خواهي زنداني ام كني؟يعني اسير اين چادر مشكي شوم ؟؟؟؟

خدا قاطع جواب داد:بدون چادر،اسير نگاه هاي آلوده خواهي شد...هر چيز قيمتي را كه در دسترس همه نمي گذارند.تو جواهري

دخترك با غم گفت:آخر...آخر،آنوقت ديگر كسي مرا دوست نخواهد داشت.نه نگاهي به سمت من خواهد آمد و نه كسي به من توجه ميكند

خدا عاشقانه جواب داد:من خريدار توام!منم كه زود راضي مي شوم و نامم سريع الرضاست.

آدميانند و هزاران نوع سليقه!هرطور كه بپوشي و بيارايي،باز هم از تو راضي نمي شوند!اصلا مگر تو فقير نگاه مردمي؟آن نگاه ها مصدومت ميكند

*دخترك آرزويش را به خدا گفته بود و مي خواست چونان فرشته اي محبوب جلوه كند*

خدا با لطف جوابش را داد:دخترك قشنگ!وقتي با عفاف و حجابت در ميان گرگان قدم بر ميداري،فرشته اي

دخترك،زبان دور دهان چرخانيد و گفت:مگر خودت زيبايي را دوست نداري؟اينطور ساده كه نمي شود!مي خواهم جذاب تر شوم و خريدني

«مدادشمعي سرخش را برداشت و دو لبه ي دهانش را قرمز كرد.ماژيك مشكي به دست گرفت و دور چشم هايش كشيد و بعد هم چون برف سپيد جلوه مي نمود.آبشاري از گيسوانش را هديه داد به نگاه ها،"مفت و رايگاندخترك چون عروسكي در بازار دنيا،پشت ويترين خيابان خود را به نمايش كه نه،به فروش گذاشت.

برچسبي روي هر نگاه دخترك به چشم مي خورد:"حراج شد".حراج شد

و هركس رد ميشد ميگفت:آن چيز كه حراج شود حتما ارزش و قيمتي نداردو و همگان ردشدند و هيچ كس نخريدش

        

[ ] [ 10 بعد از ظهر ] [ کربلایی فاطمه ]
یك گل میتواند بهار را بیاورد...

 یك درخت می تواند آغاز یك جنگل باشد...

 یك لبخند میتواند سرآغاز یك دوستی باشد...

 یك پرتو كوچك آفتاب میتواند اتاقی را روشن كند...

 یك قلب میتواند حقیقت را تشخیص دهد...

 و

یك زندگی میتواند متفاوت باشد.

[ ] [ 10 قبل از ظهر ] [ کربلایی فاطمه ]

چقدر افتخار داره که یه مسلمون با نمازش...

فریاد بزنه...بابا!من خدارو دارم...

عضویت در گروه اینترنتی منصور قیامت

[ ] [ 9 بعد از ظهر ] [ کربلایی فاطمه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

///خدایا من همان یک مشت خاکم که خودت فرمودی: با این مشت خاک غیر رحمت چه کنم///
سلام دوستان...یکی بود...فقط یکی!اونم خدا بود...خدایی که تصمیم گرفت یه دونه فاطمه میون این همه آدم خلق کنه.البته نه 22سال پیش!!!خیلی قبل تر...قبل تر...اون زمانی که تصمیم گرفت حضرت آدم رو خلق کنه.خدا یه مشت خاک از روی زمین برداشت...یه ذره از اون خاک فاطمه بود...آره....فاطمه از اون موقع متولد شد...اومدنش به زمین خیلی طول کشید....اما بالاخره اومد.خدا خواست و فاطمه خلق شد...خدا فاطمه را دوست داشت....اما...حالا فاطمه دربه در دنبال خداست...چشم و گوش و زبان...این تن خاکی...باید خدارو پیداکنم.خدایا دستمو بگیر.منو ببر پیش خودت...تو دل خودت...می خوام عاشقت بشم.
............................................
این وبلاگ پیشکش
به همه ی انسان های خاکی
امکانات وب

كدهای جاوا وبلاگ




فال عشق

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
ایران رمان